تبليغاتX
www.gofteman4u.blogfa.com

www.gofteman4u.blogfa.com

makani baraye goftegoohaye sazandeh(harche mikhahad dele tangat begoo)

چرا هیشکی به وبلاگ من نمیاد؟

+ writen in سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:21 بعد از ظهر means nasle3vomi |

اسمش سانازه .17 سالشه . مامانش خيلي براش زحمت مي كشه. مرتب مشغول ماساژ دادن دستا و پاهاشه .نميدونيد با چه تلاشي سعي مي كنه شنا يادش بده .اولين بار كه سانازرو ديدم مثل همه آدمها كه يه رگه بدجنسي دارن پيش خودم گفتم الحمدالله من سالمم.و رد شدم . يواش يواش كنجكاويم ( همون فضوليم !) تحريك شد . چرا مامانش اينقدر براش تلاش مي كنه !تا اينكه به طور اتفاقي تو سونا ديدمش . اومد پيش من نشست . منم كه منتظر همچين فرصتي بودم .شروع كردم باهاش حرف زدن ، يه جوري انگار داشتم با يه عقب افتاده حرف ميزدم با مهربوني وخيلي بچه گونه . حتي موقع نگاه كردن چشاش يه جا واي نميستاد .چشاش مي چرخيدن.دهنش كج مي شد و كلمات به سختي از دهنش خارج مي شدن . مامانش طاقت نياورد و گفت : دختر منو اينطوري نگاه نكن دخترم ! ساناز من اگه اون اتفاق براش نمي افتاد الان از تو خيلي بهتر و باهوش تر بود .( اي واي ... خنگي من حتي از ميون بخار سونا معلومه !) از اين حرفش ناراحت نشدم چون هر مادري دخترشو خوشگلترين و بهترين مي دونه . مگه مامان خودم اينطوري نيست ؟! ولي وقتي داستان سانازو تعريف كرد منم همين اعتقادو پيدا كردم .مامان ساناز گفت : “ پنج سال پيش بود ،اون وقتا ما تو شيراز زندگي مي كرديم. يه خانواده ي خوشبخت با دو بچه . يه پسر و يه دختر باهوش كه مدرسه تيزهوشان مي رفت. من اون موقع مدير دبيرستان بودم . فكر مي كردم هيچي تو دنيا كم ندارم تا اينكه : يه روز ظهر وقتي ساناز از مدرسه به خونه بر مي گشت و ميخواست از خيابون رد شه . وايساده بوده كنار ،در همون زمان يه پسر جوون سوار بر يه ماشين مي خواد با سرعت براي يه دختر جووني كه مورد توجهش بوده ژست بگيره و يه كم بترسونتش يه دفعه كنترل ماشين از دستش در مي ره . و چاره رو در اين مي بينه كه فرمونشو بپيچونه تا به دختر مورد علاقه ش نخوره در نتيجه مي خوره به ساناز كه هنوز به سني نرسيده كه مورد توجه اون باشه ! اون پسره فرار كرد و من موندم و يه دختر بيهوش كه وقتي بردمش بيمارستان همه گفتن خانوم بهتره بگداري بميره ! اين دختر اگه زنده هم بمونه ، ديگه سالم بشو نيست ! دخترم ، ساناز 6 ماه كامل در بيهوشي كامل بود .دو سال تموم رو صندلي چرخدار مي نشست.جوري كه حتي بايد كله شو به صندلي مي بستيم تا نيفته!به زبون آسون مياد ولي من 5 ساله دارم به دندون مي كشمش !من كه مي فهميدم ساناز از نظر ذهني مي فهمه . بغلش مي كردم از اين كلاس به اون كلاس و در جواب اعتراض معلما مي گفتم : بگذارين ساناز فقط بشينه . من حس مي كنم درسا رو ميفهمه .بقيه اوقاتم رو هم همه وقف ساناز كردم . نفهميدم پسرم چطور بزرگ شد و رفت دانشگاه . نفهميدم شوهرم شباشام چي مي خورد. تمام مدت به فكر معالجه و از اين دكتر به اون دكتر بردن و فيزيو تراپي ساناز بودم و هستم .حتي تو شيراز كارمو ول كردم و اومدم ساكن كرج شدم. كه بتونم راحت تر از امكانات پزشكي تهران استفاده كنم هر حس ساناز كه بر مي گرده براي من يه پيروزي بزرگه . شايد باورت نشه . ولي ساناز الان پيش دانشگاهي رو هم تموم كرده ......” واي خداي من .. ايثار تا كجا ؟چقدر مادرها عجيبن ! آيا اون پسري كه براي يه لحظه خوشي زده يه دختر رو اينطوري ناقص كرده . يه خانواده رو اينجوري بيچاره كرده ، وجدانش راحته ؟ چطور دلش اومده حتي ساناز رو به بيمارستان نرسونه؟ «دوستای عزیزی که به وبلاگ گفتمان فور یو می آیید،امیدوارم که داستان بالا رو خوب بخونید و نظرتون رو راجع به اتفاق بالا بگید.اگه شما جای مادر ساناز یا پدر ساناز بودید چه می کردید؟آیا راضی به مرگ جوانی که موجب نابودی ساناز شده نمی شدید؟چرا باید جوونهای ما اونقدر احمق و الاغ باشن که برای جلب توجه یه دختری که دوستش دارن یا ادعای دوست داشتنش رو می کنن بلایی به سر دیگری بیارن.چرا باید به جای درست حرف زدن با یه دختر و پیشنهاد دوستی محرمانه به دختر بیان متلکهای مسخره بار کنن یا حرکات نمایشی انجام بده که سانازی رو که می تونست از افتخار آفرینان ایران یا شاید جهان باشه نابود کنن.خاک بر سر هر کسی که راه کارها رو بلد نیست،در همین جا آرزوی مرگ برای جوانی که موجب نابودی ساناز عزیز شده می کنیم».

+ writen in پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:32 بعد از ظهر means nasle3vomi |

سلام.امیدوارم حالتون خوب باشه.هم اکنون دارم اولین پست وبلاگم رو می نویسم.به زودی قراره این وبلاگ تبدیل به یه سایت بشه.یه سایت پر از مطالب جالب و متنوع که البته مطالب جالب و متنوعش توسط شما نوشته میشه. نمی دونم اهل مطالعه روزنامه هستید یا نه اما اگه باشید حتما می دونید که روزنامه جام جم روز سه شنبه یه ضمیمه ای داره به اسم نسل سه.در یکی از صفحات این روزنامه هر هفته نامه یه نفر رو چاپ می کنن و ملاک برای چاپ نامه هم زیبایی و پیام رسانی خوب نامه هستش.یعنی نامه ای چاپ میشه که حرفی برای گفتن داشته باشه.حالا من میخوام دقیقا همون کاری رو که روزنامه جام جم انجام داده با کمک شما انجام بدم.یعنی شما دوستان عزیز که به وبلاگ من میاید حرفاتون رو در قسمت نظرات به صورت خصوصی برای من ارسال می کنین و من اگه جالب بود حرفتون در صفحه وبلاگ میذارم.در ضمن اگه شما نامه یکی از دوستان رو خوندید و ازش خوشتون اومد و خواستید نظری یا حرفی راجع به نامه بگید باز هم به صورت خصوصی واسم می فرستید و من واسه دوست عزیزی که شما بهش جواب دادید ایمیل مکنم و بعضی از جوابهارو هم در زیر نامه دوستتون میذارم.امیدوارم حرفامو درک کرده باشید و در بهتر شدن وبلاگ کمک کنید.راستی اگه دوست داشتید می تونید حرفاتون رو واسم با ایمیل هم بفرستید.بای

+ writen in چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:28 بعد از ظهر means nasle3vomi |

mohem nist ki hastam va az kojam.mohem ine ke shoma biaid va harfaye deletoon ro moshkelatetoon ro va har chi ke deletoon mikhad ro dar inja benevisid va az digaran komak bekhain vase hamfekri va hale moshkeletoon.

Home
Email
Night Skin